تبلیغات
جمال آفتاب - شاهزاده

جمال آفتاب

              اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت              باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 



سه شنبه 2 شهریور 1389

شاهزاده

نویسنده: محمد کاظم   

پادشاه پیر وقتی از شهر می‌رفت، به مردم گفت من شاهزاده عزیز خودم را با یکی از نوزادان شما در گهواره عوض کرده‌ام اما وقتی برمی‌گردم سراغ فرزندم را می گیرم و دلم می‌خواهد او را مثل یک شاهزاده تربیت کنید، پاداش خوبی در انتظار خانواده‌ای است که شاهزاده را به بهترین شکل بزرگ کرده باشد.
مردم شهر هر کدام فکر می‌کردند نکند فرزند آنها همان فرزند پادشاه باشد و به همین خاطر خیلی از نوزادهایشان مراقبت می‌کردند، وقتی نوزادها بزرگتر شدند، والدین دایم نگران بودند که نکند شاهزاده چیزی کم و کسر داشته باشد؛ شاهزاده باید عاقل، دانا و باسواد باشد.
به همین خاطر در شهر بهترین مدرسه را ساختند تا شاهزاده آنجا درس بخواند. شاهزاده بایستی قوی و سالم باشد؛ به همین خاطر ورزشگاه‌های بزرگ ساختند. او بایست بهترین لباس‌ها را بپوشد؛ به همین دلیل بهترین خیاط‌ها را به شهرشان دعوت کردند و برای اینکه پول همه اینها را بپردازند هر کدام سخت کار کردند.
سال‌ها گذشت. پادشاه پیر به شهر برگشت و شهر را دید که آبادتر شده بود و بچه‌های کوچک بزرگ شده بودند در حالیکه همه باسواد، قوی و مهربان بودند.
پادشاه به مردم گفت، من هرگز فرزندی نداشته‌ام اما فکر می‌کنم همه بچه ها شاهزاده‌اند به شرطی که مثل شاهزاده ها با آنها رفتار کنیم.

امتیاز به این مطلب امتیاز به این مطلب


لینکدونی

نویسندگان

نظرسنجی

    نظر شما در مورد مطالب وبلاگ، چگونه است؟






  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :