تبلیغات
جمال آفتاب - روزها فکر من این است و همه شب سخنم...

جمال آفتاب

              اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت              باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 



روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم


از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم


مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم


آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم

رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم


کیست آن گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می کند اندر دهنم


کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم


تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم


می وصلم بچشان تا در زندان ابد

به یکی عربده مستانه به هم درشکنم


من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم


تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

امتیاز به این مطلب امتیاز به این مطلب


لینکدونی

نویسندگان

نظرسنجی

    نظر شما در مورد مطالب وبلاگ، چگونه است؟






  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :